تبليغاتX
فصل خوش خاطرات
فصل خوش خاطرات

خورشید کم کم پایین می رفت. غروب یک روز زیبای بهاری بود ؛ اما نه هنوز چند روزی تا بهار مانده بود. نسیم ملایمی می وزید ، نسیم جانبخشی که نفس اهورایی را در کالبد خشکیده درختان می دمید؛ آری همان نفس که روزی زندگی را بر قالب خاکی انسان بخشیده بود.

آن روز یک روز معمولی نبود و شاید هم بود. یک روز خاصی که هر سال تکرار می شد هر سال و هر سال. چهارشنبه سوری آن سال یک تکرار بود باز و ما شاید مثل همیشه مثل همه آن سالهای گذشته در آن اتاق کوچکمان که درختا روبرویش آنرا آلاچیقی پر شکوه ساخته بود نشسته بودیم .خورشید کم کم غروب می کرد و چراغها باید روشن می شد. مامان ظرف آجیل را که آورد چراغها را هم روشن کرد. نور روشنی بخشی در دل اتاق نیمه تاریک جاری شد و شیرینی و خوشی بر دل ما. آجیل چهارشنبه سوری طعم دیگری دارد هنوز. اگرچه سالهای خوش کودکی که حتی بهانه های کوچک هم ما را شاد می کرد گذشته و ما بزرگ شده ایم و در این دنیایی زشت بزرگترها غرق شدیم آنقدر که کودکی را با تمام معصومیت و زیبایش فراموش کرده ایم اما باز عید هر سال گرچه کوتاه و گذرا مرا به سالهای دور کودکی می برد به لحظاتی که هیچ نمی دانستم جزء خوشی ها کوچک و شادی های عظیم. دنیایی بی ریایی معصومیتهایم آری.مامان سهم آجیلمان را می دهد و ما چقدر خوشحال بودیم باز.

شب کم کم رسیده بود و بیرون تاریک و خنک بود. پنجره اتاق بسته بود اما پرده را هنوز نکشیده بودیم آسمان صاف و نورانی آن بالا با ما جشن قشنگ آتشها را برپا می کرد . آتش کوچه امان هنوز خاموش نشده بود شاید اما ما آنقدر از روی آن پریده بودیم که روشنایی را تا سال دیگر در دل یادگار داشته باشیم. شبی پر صدا باز. صدایی ترقه ها و بمبها از بیرون هنوز به گوش می آمد صدایی هیاهویی زنده و پر نشاط. ضربه ای به شیشه پنجره خورد چیزی مثل پاندوم ساعت جلوی شیشه آویزان بود و جلو و عقب می رفت. عقب و عقبتر تا آن روزهای دور که ما ندیده بودیم تا آن روزها که رسومات این سرزمین زنده بود و حالا این نخ نازک داشت جلو و عقب می رفت در زمان . و ما بالا و پایین می پریدم و سرخوش از این مهمان ناشناس در تکاپو بودیم که کیسه خالی اش را بگیرم پر کنیم از چیزی که شلید نامش مهر باشد بهتر است.

قورشاق یک رسم قدیمی فراموش شده ای هست که هر چهارشنبه سوری مثل یک شوق مثل یک چیز کهنه اما تازه و زنده از راه می رسد یک غریبه اما آشنا. پسران جوان آن روزها دور با شوق بی پایانشان به بام خانه نامزدها و سوگولی هایشان می رفتند . آن روزها محبت بی ریا و پاک بهایی داشت انگار. کیسه های خالی اشان به از پنجره کوچک اتاقهای که "باجا" می گفتن و این پنجره های وسط بام قرار داشت هم برای خارج شدن دود و هم راه روشنایی بود داخل خانه آویزان می کردن و دختران جوان که روزهای سرد زمستانی پایی کرسی ها و کنار تنورهای نان با همان شوق جورابهایی رنگارنگ پشمی بافته بودند یواشکی جورابها را همراه تخم مرغهایی رنگ کرده و شاید چیزهای دیگر درون این کیسه ها می انداختند و پسران کیسه پر از مهر و محبتشان را بالا می کشیدند.

و آن روز کسی پنجره خانه ما را می کوبید. سالهای سال بود که دیگر فرقی نمی کرد که چه کسی بر کدامین بام خانه به دنبال مهر و محبت فرود آید و شاید دیگر محبتی هم نبود آنچه بود بهانه ای برای تفریح و شوخی بود و بس. ضربه ای محکم صدا می دهد باز. شیشه پنجره امان ترک خورد .مامان باقر را صدا زد که برود و به آن شخص که بالای پشت باممان بود بگوید صبر کند و شیشه را نشکند. مامان داشت در کیسه پلاستیکی او آجیل و باسلیق می ریخت . حامد و باقر به حیاط دویدن تا هویت آن مهمان ناشناس را شناسی کنند . صدایی جیغ شادمانه بچه ها ما را هم به حیاط می کشد آنها بالا و پایین می پریدند و داد می زدند" اون مسعود ساعتش داره برق می زنه مسعود . مسعود......" 
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

بهار همیشه سبز باز پر از هیایو می رسد.چه فرقی می کند که چند سالم هست من کودکی هستم که بهار را می فهمم بهاری را که آمدنش همه را به تکاپو وا می دارد انگار خبری هست حادثه تازه ای را پیش رو داریم .خانه باز بوی تازگی می گیرد بوی نو ،نواری.زیر زمینمان بوی خوش سیب می دهد باز بوی شیرینی که طراوت و زندگی را نوید می دهد. من چند سالم هست خدایا؟ اما نه همیشه بهار که می رسد من کودک می شم باز مهم نیست که این بهار یک برگ دیگر تقویم زندگی را ورق می زند و مرا بزرگتر از سال قبل می نماید ، نه اینها همه صورت ظاهری هستند و من هنوز هر بهار کودکی هستم که چشم به دست بزرگترها دوخته ام تا اسکانسهای نو و تا نخورده ام را بگیرم و با شادی بدوم به کنج خلوتی تا دارایی ام را حساب کنم دارایی را که نه این اسکناسها ؛که سخاوت بزرگترها بر کودکی ام بخشیده اند. اما این همه آن بهار نیست بهار نه با تحویل سال نو که برای من از چهارشنبه سوری فرا می رسد و من و یکی از داداشهایم و گاه تنها خودم سینی بزرگ را بر سرمان می گذاریم و عیدی عمه را همراه شامی که مامان حاضر کرده به خانه شان می بریم و هر سال انتظار شیرینی را که در نگاه عمه است می شود لمس کرد.کسی نمی تواند آن لحظات را درک کند نمی دانم چه سری است در