تبليغاتX
فصل خوش خاطرات
فصل خوش خاطرات

یک سال گذشت و امسال در این آستانه تولد ۲۸ سالگی ام باز یاد این دفتر کهنه خاطراتم افتاده ام یاد عهدی که بسته بودم که از کودکی ام بنویسم و آن روزهای شیرین را زنده کنم اما حوادث زندگی مشغولم کردند خیلی مشغول. سال پر مشغله ای بود و من هنوز تردید دارم که این سال گذشته یا نه اما باید باور کنم که یک سال پیرتر شده ام که یک سال دیگر هم قلم خورد هر چند برخلاف میل من سال دیگر کجا خواهم بود و چه خواهم کرد نمی دانم اما بار دیگر عهد می بندم که بنویسم که دوباره این دفتر را سیاه کنم و روزهایم را زنده کنم چون این تنها شوق زندگی من هت شوق بودنی که مفهوم دارد پس می نویسم برای این دل تنها و خسته ام خواهم نوشت خواهم نوشت از فصل خوش خاطراتم. منتظرم باشید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

عادت ندارم صبح زود بیدار شوم؛ شاید به قول مامان خیلی تنبلم و شاید بودم همیشه تنبل بودم؟ مثل خواب آلو تو مدرسه موشها. مدرسه موشها مرا به یاد گذشته ها می برد باز یاد آن روزهای که بخاطر جسه کوچکم می توانستم داخل کمد پنهان بشم و بعد همه چیز رو بشکنم یاد آن وقتها که جایی نبود که سرک نکشم. انگار بچه شلوغی بودم شیطان و بازیگوش بودم و هستم ، هنوزم هم درون من دخترکی پنهان هست که گاه همه چیز را بهم می زند مثل یک موش کوچلو که فقط خراب کاری بلد هست. شاید اگر این نوشته را کسی ببیند کسی از فامیلها خنده اش بگیرد و یاد آن دخترک بیفتد یاد آن دخترک بازیگوش که وقتی در کمد آشپزخانه عمه اینا پنهان شده بود و ظرفهای چینی را شکسته بود. من خودم خوب یادم نیست . آنقدر بازیگوش بودم که  شیطنتهایم را فراموش کرده ام یکی ، دو تا که نبودن. اما همیشه دختر خوش شانسی بودم هنوز هم هستم ...!شاید هستم نمی دانم.اما چرا حرف به اینجا کشید نمی دانم اما خوب می خواستم بگویم بچه که بودم دختر عمه ام آنقدر از دستم عاصی شده که یک روز بهم گفت تو مثل موشی همه جا سرک می کشی از حرفش خیلی ناراحت شدم از آن زمان به بعد هر وقت که می خواستن مرا ناراحت کنن همین طور صدایم می کردند و تا حدی که به شدت عصبانی می شدم.دلم برای دخترک درونم می سوزد شاید واقعا او موش کوچلویی بوده که به تله بزرگترها افتاده فقط چون می خواست راحت باشد و کمی بازیگوشی کند؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

"زندگی می گذرد" این جمله آشنایی هست جمله ای که شاید هر روز بارها و بارها با خودمان تکرار می کنیم. و من شاید در نیمه راه زندگی هوس کرده ام باز گذشته هایم را زندگی کنم که باز به آن روزهای برگردم که هنوز این جمله رو نمی دانستم . چشمهایم را ببندم و تا آن بعد از ظهر سرد پاییزی عقبتر بروم آن بعد از ظهری که مامان سعی می کرد مرا به زور بخواباند و من هوس بازی داشتم و بهانه می آوردم شابد 6 ساله بودم و یا کوچکتر هر چه بود من مدرسه نمی رفتم و سعیده مدرسه بود و من بهانه می آوردم که چرا باید سعیده بیرون باشد و من به زور بخوابم . یادم می اید همیشه آنقدر غلت می زدم و نق و نوق می کردم که مامان خوابش ببرد و من آزاد و رها بدوم تا پایین اما باز تا آزادی راهی بس دراز در پیش بود چرا که آقا و ننه مادربزرگ و پدربزرگ پدری ام خواب بعد از ظهری اشان را می کردن و سر و صدای من آنها را شاکی می کرد و باز مامان شاید با لگنه دمپایی یا جارو می آمد سراغم. آل روزها همیشه آرزو می کردم زودتر بزرگ شوم آنقدر بزرگ که بتوانم بعد از ظهرهایم را بیدار بمانم و بازی گوشی کنم و امروز آرزو می کنم کاش کوچک بودم آرزو می کنم همه بعد از ظهرها رو خوابم ببرد تا خواب حسرت بازی کردنهایم را ببینم حالا همه بعد از ظهرها می توانم بیدار بمانم اما افسوس من بازی کردن را دیر وقتی است از یاد برده ام.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خورشید کم کم پایین می رفت. غروب یک روز زیبای بهاری بود ؛ اما نه هنوز چند روزی تا بهار مانده بود. نسیم ملایمی می وزید ، نسیم جانبخشی که نفس اهورایی را در کالبد خشکیده درختان می دمید؛ آری همان نفس که روزی زندگی را بر قالب خاکی انسان بخشیده بود.

آن روز یک روز معمولی نبود و شاید هم بود. یک روز خاصی که هر سال تکرار می شد هر سال و هر سال. چهارشنبه سوری آن سال یک تکرار بود باز و ما شاید مثل همیشه مثل همه آن سالهای گذشته در آن اتاق کوچکمان که درختا روبرویش آنرا آلاچیقی پر شکوه ساخته بود نشسته بودیم .خورشید کم کم غروب می کرد و چراغها باید روشن می شد. مامان ظرف آجیل را که آورد چراغها را هم روشن کرد. نور روشنی بخشی در دل اتاق نیمه تاریک جاری شد و شیرینی و خوشی بر دل ما. آجیل چهارشنبه سوری طعم دیگری دارد هنوز. اگرچه سالهای خوش کودکی که حتی بهانه های کوچک هم ما را شاد می کرد گذشته و ما بزرگ شده ایم و در این دنیایی زشت بزرگترها غرق شدیم آنقدر که کودکی را با تمام معصومیت و زیبایش فراموش کرده ایم اما باز عید هر سال گرچه کوتاه و گذرا مرا به سالهای دور کودکی می برد به لحظاتی که هیچ نمی دانستم جزء خوشی ها کوچک و شادی های عظیم. دنیایی بی ریایی معصومیتهایم آری.مامان سهم آجیلمان را می دهد و ما چقدر خوشحال بودیم باز.

شب کم کم رسیده بود و بیرون تاریک و خنک بود. پنجره اتاق بسته بود اما پرده را هنوز نکشیده بودیم آسمان صاف و نورانی آن بالا با ما جشن قشنگ آتشها را برپا می کرد . آتش کوچه امان هنوز خاموش نشده بود شاید اما ما آنقدر از روی آن پریده بودیم که روشنایی را تا سال دیگر در دل یادگار داشته باشیم. شبی پر صدا باز. صدایی ترقه ها و بمبها از بیرون هنوز به گوش می آمد صدایی هیاهویی زنده و پر نشاط. ضربه ای به شیشه پنجره خورد چیزی مثل پاندوم ساعت جلوی شیشه آویزان بود و جلو و عقب می رفت. عقب و عقبتر تا آن روزهای دور که ما ندیده بودیم تا آن روزها که رسومات این سرزمین زنده بود و حالا این نخ نازک داشت جلو و عقب می رفت در زمان . و ما بالا و پایین می پریدم و سرخوش از این مهمان ناشناس در تکاپو بودیم که کیسه خالی اش را بگیرم پر کنیم از چیزی که شلید نامش مهر باشد بهتر است.

قورشاق یک رسم قدیمی فراموش شده ای هست که هر چهارشنبه سوری مثل یک شوق مثل یک چیز کهنه اما تازه و زنده از راه می رسد یک غریبه اما آشنا. پسران جوان آن روزها دور با شوق بی پایانشان به بام خانه نامزدها و سوگولی هایشان می رفتند . آن روزها محبت بی ریا و پاک بهایی داشت انگار. کیسه های خالی اشان به از پنجره کوچک اتاقهای که "باجا" می گفتن و این پنجره های وسط بام قرار داشت هم برای خارج شدن دود و هم راه روشنایی بود داخل خانه آویزان می کردن و دختران جوان که روزهای سرد زمستانی پایی کرسی ها و کنار تنورهای نان با همان شوق جورابهایی رنگارنگ پشمی بافته بودند یواشکی جورابها را همراه تخم مرغهایی رنگ کرده و شاید چیزهای دیگر درون این کیسه ها می انداختند و پسران کیسه پر از مهر و محبتشان را بالا می کشیدند.

و آن روز کسی پنجره خانه ما را می کوبید. سالهای سال بود که دیگر فرقی نمی کرد که چه کسی بر کدامین بام خانه به دنبال مهر و محبت فرود آید و شاید دیگر محبتی هم نبود آنچه بود بهانه ای برای تفریح و شوخی بود و بس. ضربه ای محکم صدا می دهد باز. شیشه پنجره امان ترک خورد .مامان باقر را صدا زد که برود و به آن شخص که بالای پشت باممان بود بگوید صبر کند و شیشه را نشکند. مامان داشت در کیسه پلاستیکی او آجیل و باسلیق می ریخت . حامد و باقر به حیاط دویدن تا هویت آن مهمان ناشناس را شناسی کنند . صدایی جیغ شادمانه بچه ها ما را هم به حیاط می کشد آنها بالا و پایین می پریدند و داد می زدند" اون مسعود ساعتش داره برق می زنه مسعود . مسعود......" 
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

بهار همیشه سبز باز پر از هیایو می رسد.چه فرقی می کند که چند سالم هست من کودکی هستم که بهار را می فهمم بهاری را که آمدنش همه را به تکاپو وا می دارد انگار خبری هست حادثه تازه ای را پیش رو داریم .خانه باز بوی تازگی می گیرد بوی نو ،نواری.زیر زمینمان بوی خوش سیب می دهد باز بوی شیرینی که طراوت و زندگی را نوید می دهد. من چند سالم هست خدایا؟ اما نه همیشه بهار که می رسد من کودک می شم باز مهم نیست که این بهار یک برگ دیگر تقویم زندگی را ورق می زند و مرا بزرگتر از سال قبل می نماید ، نه اینها همه صورت ظاهری هستند و من هنوز هر بهار کودکی هستم که چشم به دست بزرگترها دوخته ام تا اسکانسهای نو و تا نخورده ام را بگیرم و با شادی بدوم به کنج خلوتی تا دارایی ام را حساب کنم دارایی را که نه این اسکناسها ؛که سخاوت بزرگترها بر کودکی ام بخشیده اند. اما این همه آن بهار نیست بهار نه با تحویل سال نو که برای من از چهارشنبه سوری فرا می رسد و من و یکی از داداشهایم و گاه تنها خودم سینی بزرگ را بر سرمان می گذاریم و عیدی عمه را همراه شامی که مامان حاضر کرده به خانه شان می بریم و هر سال انتظار شیرینی را که در نگاه عمه است می شود لمس کرد.کسی نمی تواند آن لحظات را درک کند نمی دانم چه سری است در آن آخرین چهارشنبه سال و آن شام که ما برای عمه می بریم اما بوی آن برنج و خورشت انگار بوی عجیبی دارد مست کننده و دلپذیر انگار یک دنیا زیبایی ، یک دنیا عظمت و محبت آن لحظات را نقش می زنند و من باز در آن لحظه هستم سینی را حامد بر دست گرفته و کاسه آش دست من هست یک کوچه فاصله با خانه عمه اینا را با شوق می دوم نه دویدنی در کار نیست من این فاصله ها را پرواز کرده ام باز.دم در خانه اشان رسیده ایم آن در چوبی قدیمی آن دری که  نشان گذشته ها هست انگار حامد سینی را زمین می گذارد و در می زند . "تاخ ،تاخ" مسعود است خدایی من ، این همان مسعود هست آری که برای باز کردن در آمده هست مسعود ما زنده و همچنان پر شور و شوق.چه لحظه شیرینی هست و عمه به استقبالمان میاید مهم نیست این بار برای عیدی چه می خواهد بدهد مهم این هست که من کودکی را باز یافته ام باز . مهم این هست که این زیبایهای که رویای هستن برای خیلی ها برای من حقیقتی هست که در زندگی ام جاری می شود هر چند هر سال فقط یکبار تکرار می شود اما این تکرار شیرین و بیادماندنی تر از همه سالها پیش هست. من از همه مراسم عید از همه آن آتش بازی ها و ترقه انداختنها از همه آن شلوغی ها و سرزندگی ها فقط همین شام بردن برای عمه را عزیزتر می دانم . چون زیباترین رسمی هست که هنوز که هنوز هست گذر سالها و سالها نتوانسته از ما بگیرد و امیدوارم هیچ وقت از ما نگیرد هیچ وقت و هیچ وقت.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دستانم روی شیشه سرد پنچره می لغزد،انگشتانم را که روی شیشه می کشم یخ نازک روی آن انگار تکه تکه می شود و بعد از گرمای نفسهایم قطره قطره آبی می شود که مثل لکی درخشان روی شیشه می ماند . بیرون حیاط بزرگ و پر درخت خانه امان در دل تاریکی هولنک به نظر میاید. باد می وزد و با وزش پر هیاهو سوز و باد سنگین زمستانی شاخه های لخت و قندیل بسته درختها هیبتی ترسناک به خود گرفته اند.دل آسمان را ظلمتی سرخ رنگ فرا گرفته سرخی عجیبی هست و می گوید این نشانه سوز هست برف نخواهد آمد نه امشب و نه فردا شب و این یعنی سرمای برنده که تا مغز و استخوانهای آدمی نفوذ می کند.

 سرمایی زمستانهای سراب را کسی اگه نچشد نمی تواند بفهمد آدمی را می گدازد انگار . دستانت بی حس می شود و انگشت پاهایت در پوتینهای گرم و نرم زمستانی یخ می زند باز.

ساعت 9 شده و فقط یه ساعت مانده . باید بروم. باید باز تن به خواب اجباری هر شب بسپارم باز. صدای غرغر آقا بلند می شود که مادر را صدا می کند.مادر دستم را می گیرد و می خواهد مرا از کنار پنچره دور کند باید بروم بخوابم. اما من باز مثل هر شب از دست مامان فرار می کنم و کنار بخاری سیاه و نفتی اتاق پشت ننه قایم می شوم.به صفحه خاموش تلویزیون خیره می مانم.اجازه ندارم آنرا روشن کنم و این برای من یه حسرت تلخی هست حسرت تلخی که هر شب و هر شب تکرار می شود. تلویزیون ننه اینا مثل سوز و سرمایی پشت پنچره به تلخی مرا می رنجاند. تلویزیون ننه اینا ،یخچال ننه اینا ، خانه ننه اینا وآرامشی که آنها می طلبند و خواب اجباری که مرا باید گرفتار سازد .


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

و باز مي گردم دوباره با همان چشمان به اشك نشسته . اما اين بار ديگر اين چشمان گريان من از آن نيست كه مي انديشم ديگر مرا نمي خواهند، او آن نوزاد تازه به دنيا آمده همه دنياي كوچك مرا اشغال كرده آغوش گرم بابا نگاههاي مهربانش؛ هر شب به روي صورت گرد و تپل آن كودك مي نشيند و من ، من تنها به نگاههاي حسرت بار او را تحمل مي كنم . هر آن در كمينم تا مامان رو برگرداند و صورتش را به ناخنهايم بخراشم يا وشگون بگيرمش كه باز گريه كند و اينطور دلم آرام شود .

نمي دانم چند ماه از تولدش گذشته اما مامان از دست من عاصي شده من 3 سال بيشتر ندارم و هنوز آغوش مامان را مي طلبم تا روي زانويش بنشينم و قاشق قاشق غذا  از دستش بخورم هر چند خانه همان خانه و همه اهل خانه همانها هستن كه پيش از اين بودن اما او .. او مرا مي رنجاند و چاره اي نيست . من همرا مادربزرگم راهي تهران مي شوم سال 63 و در بحبوحه جنگ هست . آن روزها بيوك ننه اينا در امامزاده حسن مي نشستن جنوب تهران ، خيابانهاي شلوغ خوب يادم هست و خانه اي آپارتماني اجاره اي كه در يك كوچه بزرگ پشت راه آهن بود . و چند كوچه آنطرفتر خاله فرح اينا بودند و خانه بزرگ و دلبازي كه دم خانه اشان شيريني فروشي بود كه هميشه بوي خوش شيريني در حياطشان مي پيچشيد و و من از تهران آن روزها اين بوي خوش را خوب در ذهنم دارم و خاله ربابم . خاله رباب مهربانم . خوب در ذهنم نيست كه كي به تهران رفتم اما هنوزم آن روز خوب در ذهنم مانده كه مادربزرگ موهايش را حنا گذاشته بود و من آنقدر گريه كردم و خودم را به در و ديوار كوبيدم كه آخر سر مادربزرگ مجبور شد موهايش را قبل از رنگ گرفتن بشورد. شيطنتهاي و بهانه گيري هاي من انگار تمامي نداشت و مادربزرگ و آقا عموي مهربان(پدر مامان) مرا تحمل مي كردن هنوز هر دو دايي من مجرد بودن و دايي  كوچكم ممد دايي(محمد) به جبهه رفته همه نگران دايي هستن كه بي خبر مي رود و ميايد . دايي علي هنوز انگار ازدواج نكرده بود و من دختر كوچك تپل و نق نق انجا چه خاطرات شيريني دارم يادم مياد خوب آن مداد و پاكن كن و تراشي كه روي آن عكس موشها بودانگار. مي داني كدام موشها را مي گويم نه؟ مدرسه موشها يادت مي آيد با آن شاگردهايش خواب آلو و تپلو و بقيه اشان كه يادم رفته هست اخ كه چه شيرين هست ان خاطرات و آن برنامه هاي دوست داشتني كودكي هايم كه مرا پايي تلويزيون مي نشاند براي ساعتها.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
سه ساله بودم آن روزهاي خرداد ماه بود انگار . من با شوقي بي پايان همراه خانواده ام در انتظار تولد نوزادي تازه بوديم سال 63 آري و يك روز به ما گفتن صاحب يك داداش كوچلو شده ايم . يك داداش كوچلو كه مامان براي ما از بيمارستان آورده بود مي گفتن من و سعيده به قدري خوشحال بوديم كه كه صاحب داداش شديم كه سر كوچه ايستاده بوديم و به همه مژده مي داديم حتما برايمان خيلي مهم بوده. حالا شايد ديگر هيچ چيز مهم نباشد اما آن روزها نويد تولد يك نوزاد شكوهي خاص به خانواده ما بخشيده بود آقا و ننه (مادربزگ و پدر بزرگم) خوشحال بودند كه بعد از دو تا دختر پدرم صاحب يه پسر هم شده اسم دادش كوچلوي تازه بدنيا آمده امان را باقر گذاشتن . باقر هم اسم فرزند اول بابا و مامان شد كه سالها قبل ،قبل از من و سعيده بدنيا آمده بود و 9 ماه بعد از تولدش بر اثز ذات الريه از دنيا رفته بود تولد و مرگ او داستاني هست كه مامان برايمان بارها تعريف كرده براي بابا شايد فرقي نمي كرد بابا همه بچه ها رو دوست داشت دختر و پسر آن روزها برايش فرقي نمي كرد چرا كه فرزند اول خانواده سعيده ارج و قربي داشت كه هيچ گاه هيچ يك از ما نتوانستيم به جايگاه او برسيم . تولد داداش كوچلوي ما براي همه اگر خوشايند بود براي من شادي زودگذري بود كه حسادت آن را تلخ كرد چرا كه قبل از تولد او من دختر كوچلوي لوس خانواده بودم و حالا همه توجه ها معطوف مي شد به اين نوزاد تازه بدنيا آمده . چاره اي نبود جزء اينكه من در سن 3 سالگي راهي سفري شوم تا اين حسادت كودكانه رو از ياد ببرم. و اين فصل خوش ديگري بود از دفتر خاطرات كودكي من . فصلي كه در تهران گذشت اين شهر تلخ سياهي كه حالا از آن متنفرم و آن روزها مثل يك بهشت بود برايم چون خواسته ها و هوسهاي كودكانه من در خانه مادربزگ و با حضور آقا عمو (پدر مادرم) كه بسيار بسيار دوستش داشتم رد نمي شد. يادش بخير آن روزهاي زيباي كودكي هايم يادش بخير آن تهران دوست داشتني كه همه مردمش مهربان و باسخاوت بودند و بعدها نقاب افكندند تا دروغ و تزويرشان را نمايان كنند .يادش بخير آن تنگ ماهي كوچك من كه .........
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خاطره محوي در ذهنم مانده ، تختهاي دو طبقه كنار پنجره اي بزرگي كه نرده داشتن و من پشت همان پنجره منتظر مي نشستم كه مامان را موقع گذشتن از خيابان نگاه كنم كه بدنبالمان آمده. ۵ و ۶ سالگي ام بود درست. دو سال قبل از مدرسه نمي دانم كدام يك از آن خانه هاي آجري زرد رنگ بود خانه هاي جنوبي كه نرده دار بودند و حياط خلوت مانند كوچكي پشت آن نرده ها بود . خاطره محوي در ذهنم مانده آنجا آن خانه شايد بزرگ مهد كودك ما بود. ما ، من و سعيده ، هر صبح به مهد مي رفتيم لوس بازي باور نكردني بود لااقل در آن زمان و براي ما كه مادرمان خانه دار بود و به علاوه آنقدر عمه و عمو دور و برمان بود كه نيازي به اين خرجهاي اضافي نباشد. اما بابا اصرار داشت كه همه ما من و سعيده و بعدها باقر و حامد ، قبل از مدرسه بجاي اينكه تو كوچه ها و بين خاكها بازي كنيم و وقت بگذرانيم به مهد سپرده شويم . تصوير محوي در ذهنم مانده و فقط چند نام كوچك "ودود" پسرك لاغر اندامي كه بعدها مهندسي هوا و فضا تمام كرد و حالا زندگي موفقي دارد. مهدي پسرك تپلي كه هنوز هم وقتي مي بينمش خنده ام مي گيرد و مهندسي كشاورزي تمام كرد و چند مدت پيش ازدواج كرد هنوز هم همان پسرك تپل هست اما موهايش كم كم مي ريزد و شادي ، شادي انگار همراه خانواده اش از اينجا رفتند و من تنها از او يك نام در ذعنم مانده و بس. و من و سعيده . دقيق تر كه مي شوم در كودكي هايم و آن روزهاي سرد پاييزي و زمستاني ؛ ميز كوتاهي در ذهنم نقش مي گيرد با سفره اي باز روي آن چاي و پنير و نان . يك صبحانه ساده در مهد كودك .

براي خيلي از دوستانم بعدها خنده دار بود كه من و خواهر و برادرهايم مهد رفته ايم . حكايت عجيبي بود شايد ، آن هم در محيط كوچك سراب اما اين خواست بابا بود كه الحق و النصاف  از هيچ تلاشي براي ما فروگذاري نكرد تا به حال. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |